.. ببین مملی- همکلاسی دبستانی میز سومم. من آن روز دروغ
گفتم . من هم مثل بقیه بچه های کلاس هیچ وقت جرعت نکردم
در آن کادر مستعطیل سر برگ ورقه امتحانی بنویسم" چشم"
لانگ شات سعید نعمت اله
گاه در زندگی اتفاقاتی رخ می دهد که با دلیل و گاهی نیز بی هیچ دلیل منطقی و درست و حسابی در ذهن
جا خوش می کند و بی آنکه بخواهی در لحظات مختلف انسان رابه مروری نا خواسته وا می دارد .اتفاقاتی
که زندگی را در احاطه خود در آورده و در روز هزاران بار از کنار آنها عبور می کنیم. عبوری ساده و بی
اهمیت که منجر به ندیدن می شود. البته این ندیدن در اکثر مواقع تاثیر شگرف و منفی در زندگی آدمی به
جای نمی گذارد.اما گاهی نا خواسته دیده می شودو تا ثیری نیز گذاشته و شما را به تجربه ای
نا خواسته پرتاب کرده و در ذهن جا خوش می کند. مثل اتفاقی که حدودا ده سال پیش برای من روی داد و در ذهنم بیتوته کرد. من به غیر از
کشیدن سیگار عادت دیگری نیز دارم که نمی دانم دقیقا چرا و چگونه در من به وجود آمده است. عادت
قبرستان گردی. عادتی که از نوجوانی در خود کشف کردم و تا الان که مرز پنجاه و پنج سالگی را پشت
سر می گذارم هنوز هم به آن وفادارم . هر دوشنبه هر جوری که باشد خود را به قبرستان می رسانم و
ساعتی را به پرسه زدن در میان قبرها سپری می کنم. پرسه زدن هایی که با ایستادن میانه ای ندارد. با
اینکه در این پرسه زدن ها با علاقه نام و نوشته های سنگ قبرها را می خوانم و گاهی بعضی از آنها را به
خاطر می سپارم اما تا به حال نشده است که حتی برای لحظه ای در کنار سنگ قبری توقفی هر چند کوتاه
داشته باشم. حتی بسیار اتفاق افتاده است که در این سالها به نام و سنگ قبری آشنا( که این آشنایی از
همین پرسه ها به وجود آمده است) برخورد کرده ام اما این مسئله نیز باعث توقف من نشده است. انگار که
ایستادن در قبرستان مرا مشوش و نگران کند با سرعتی که حاصل تجربه
سالها قبرستان گردی ام است راه می روم. تجربه به من آموخته است که برای خواندن نوشتها و اسامی
روی سنگ قبرها اگر در هر دقیقه به طور متوسط سی قدم بردارم می توان به راحتی آنها را بخوانم و از
طرفی هم تشویش پرسه زدن در قبرستان به سراغم نیاید. با اینکه به دلیل خلوتی قبرستان در وسط هفته-
دوشنبه ها را برای پرسه زدن هایم انتخاب کرده ام اما بسیار پیش آمده است که دست فروشی به بهانه
فروش شمع و یا برگه دعائی به سراغ من آمده است. بعضی از آنها با سماجت و پشتکار مثال زدنی مرا
در هنگام راه رفتن همراهی کرده اند و بالاخره موفق به فروش جنسشان شده اند. اما این خرید نیز نمی
تواند ریتم راه رفتن مرا بر هم بزند. در همان حال که درهر دقیقه سی قدم بر می دارم معامله اجباری رامی
پذیرم تا از شر این همه سماجت راحت شوم. در یکی از همین گردشهای دوشنبه هایم در قبرستان به چیز
عجیبی بر خوردم که هنوز نیز رهایم نکرده است. به خصوص وقتی نیمه شبها از میل و هوس کشیدن نخی
سیگار از خواب بیدار می شوم یاد آوری این اتفاق چشمانم را به سقف اتاقم می رساند. بله در یکی از این پرسه های ام به انسان عجیبی.. البته بهتر است که
بگویم به موجودی عجیبی بر خوردم. بله فکر می کنم که عبارت موجود مناسب تر از انسان باشد. در آن
روز چون همیشه با حفظ ریتم قدمهایم راه می رفتم و سنگ قبرها را نگاه می کردم که صدایی مرا به خود
آورد. صدا که بیشتر شبیه ارتعاشی بود. ارتعاشی که دقت زیاد و گوش تیز و ذوقی بسیار می خواست که
آن ارتعاش را صدا معنی کند. ارتعاشی دستوری:
- من رو لگد نکنی!
آری این جمله را شنیدم. مثل ملیاردها جمله و کلمه دیگری که در زندگی شنیده بودم. اما برای اولین
بار بود که جمله ای را از چنین ارتعاش ضعیف و نازکی چنین ملموس می شنیدم. انگار که این
ارتعاش
را باد از کیلومترها آن طرف تر با خود به میهمانی قبرستان آورده و در زیر پای من پهن کرده بود.
همانطور که راه می رفتم به زمین نگاه کردم. نگاه کردم و نا خود آگاه ریتم قدمهایم را به فراموشی
سپردم. ضمیر نا خود آگاه ام سنت شکنی کرد. عهد شکنی کرد و مرا به ایستادن مجبور ساخت. میخ
کوبم کرد. آنچنان میخ کوب که در ابتدا به این سنت شکنی حتی فکر هم نکردم. آن ارتعاش نازک و
ضعیف ازدهان موجودی انسان نما بیرون آمده بود. موجودی کودک نما. نمی دانستم پسر بچه ای است یا
دختری.. انگار جنسیت در وجود او راهی نداشت وبرای اولین بار واژه خنثی را به درستی دیدم و درک
کردم. حالا که سالها از آن روز می گذرد وخوب فکر می کنم یادم می آید که بعد از دیدن او با خود چه
گفتم"این دیگه چیه!؟" . در کنار پای من کله ای گردو پر مو قرار داشت. یک دایره کامل.. کله ای پر
مو که بر تنی به اندازه یک
دست من قرار داشت. دو گوشت اضافی باریک از دو سمت این تن آویزان بود. با حافظه خود کلنجار
بسیاری رفتم تا که در یافتم آن دو گوشت باریک نامش دست است. دستهایی که کاملا به اندازه پاهای او
بود.. باریک ولاغر. چیزی که بیش از هر چیز- حتی گوش های بزرگ و بینی یه باریک و خوش
فرم( که تنها جزء منطقی او بود) او خود نمایی می کرد چشمهای درشت و سیاه اش بود.
چشمهایی نعلبکی مانند و خیسی که در صورت سفید او کاشته شده بود. چشمها یی چنان خیس که برای دیدن این
خیسی که مطمئنن نامش اشک نبود تلاش چندانی را نمی طلبید. تمام این اجزائی که نام بردم بر روی
خاک و نشیمن گاهی پهن و فربه ای پهن شده بود و مرا می نگریست. خیره گی و نگریستن او با من
تفاوت داشت. او نگاه های چون مرا بسیار دیده بود. نگاه های کنجکاو ی که هزاران نفر بر او
اتداخته بودند و شاید ترسیده از دیدن چنین موجودی با چشمهای از حدقه بیرون
زده از کنارش عبور کرده بودند. نگاه من برای او تکراری و هزار باره بود. اما نگاه او.. از همان
لحظه که ریتم قدمهایم بهم خورد و من از راه رفتن باز ماندم خواسته ای را در نگاهش دیدم. نه اشتباه
نکنید این خواسته لگد نکردن او نبود.اصلا من از کنار او در حال حرکت بودم.او حتی اگر کوچکتر
وندیدنی تر از این نیز بود امکان نداشت که من او را لگد کنم. او با گفتن آن جمله فقط خواسته بود که
نظر مرا به سوی خودش جلب کند. او تنها خواسته بود که من ببینمش. شاید بسیار مواقع از اینکه
دیگران او را ببینند خشنود نمی شد اما این بار از ندیده شدن نا خشنود بود. نگاه اش را شناختم.
تمنایش را. مثل مواقعی که کودک دستفروشی بر روی پل عابر با چشمهای ملتمس و مصمم غافل
گیرت می کند و بسته ای آدامس نا مرغوب را جلوی ات می گیرد.
- من رو تا مرده شور خونه می بری؟
بازهم همان ارتعاش. نه اشتباه نکرده بودم این ارتعاش که نا خود آگاه شیئی باریک را در ذهنت تداعی
می کرد از او در آمده بود.
- اونجاست.. خیلی دور نیست.
حالا دیگر دریافته بودم که آن دو گوشت باریک آویزان دو سمت بدنش که دست نام داشت حرکت نیز
می کند. با دست چپ و انگشت اشاره سمتی را نشان می داد. با این اشاره به انگشتانش رسیدم..
انگشتان کوتاه و فربه اش که کثیف و سیاه بودند و هیچ رد ونشانی از سفیدی صورت اش نداشتند.
دقیق تر که نگاه کردم تضاد عجیبی را یافتم. تضادی آشکار و نمایان که به چشم می آمد. انگار که در
عصر تکنولوژی ارتش کشور پیشرفته ای با اسب و نیزه و شمشیر در حال ترک شهر و رفتن به
جنگ باشد و مردم نظاره گر با کت و شلوار و کروات- با به صدا در آوردن بوق های ماشین های رنگ
و وارنگ در حال بدرقه آنان باشند. آری ساعت طلائی رنگی که به مچ دست او بسته شده بود چنین
تضادی را برایم حاصل کرده بود. به سمتی که انگشت او به آن اشاره کرده بود نگاه کردم. تا چشم کار
می کرد قبر بود و قبر
- پشت توالت آ.. منو می بری اونجا؟.
نگاه از سمت مورد اشاره اش برداشتم و باز به او نگریستم. مستقیم و خیره نگاهم می کرد. دیگر مطمئن
بودم که روز گار با من سر شوخی نگذاشته است و به موش کوری زبان انسانی نداده . من
روبروی انسانی معلول و عجیب الخلقه قرار گرفته بودم و ترس آن داشتم که چشمان درشت از حدقه
بیرون زده اش به کف زمین پرتاب شوند وخیسی آن دوچشم هم آغوش خاک قبرستان شده و به گل
نه طلبیده ای فراهم شود. چشمانی که از دهانش نیز بازتر و گشاده تر بودند. من
اصولا آدم محتاط و ترسو یی هستم. ولی آن روز پی بردم که ادعای روانشناسان مبنی بر اینکه ترسیدن عملی غیر ارادی است درست نمی باشد. چرا که آن روزو دیدن آن موجود عجیب الخلقه
آنچنان برایم عجیب و باور نکردنی بود که ترسیدن را به فراموشی سپردم . کنجکاوانه
به سمت او رفتم و به روی دو پا در کنارش نشستم:
- اونجا چه خبره؟
- اونجا کار دارم.. داره دیر می شه..
- مگه خودت نمی تونی بری؟
- چرا می تونم.. ولی تا من کون سره کون سره برم و برسم اونجا دیر می شه... تو من روببر.
لرزش صدای مرتعش اش خبر از ترس پذیرفته نشدن خواسته اش می داد.
- اونجا کار می کنی؟
- من همه جا کار می کنم.. شمع می فروشم..
-خونه ات کجاس؟
با بی حوصلگی جواب داد
- همین وراس.. هر روز داداشم می آد دنبالم.. ولی امروز دیر کرده
- با داداشت اونجا قرار داری؟
- اوهم.
مردد نگاهش می کردم. دوست داشتم بی هیچ مقدمه ای بپرسم تو چی هستی! اصلا زنی یا مرد. نری یا
ماده. آیا تو نیز کلیه و شش و ریه داری؟ تو نیز به آب- آب می گویی؟.. دو دستش را به مانند کودکی که می خواهد به آغوش والدینش برود به سمتم دراز کرده بود. اما
من همچنان نگاهش می کردم. می خواستم کمکش کنم. چرا که طی کردن مسیر با او این امکان را به
من می داد که از این موجود عجیب الخلقه بیشتر بدانم و کنجکاوی ام را سیراب کنم. و نیز اینکه نگاهش به واقع ملتمسانه بود و نیازمند کمک. اما نگران نیز -
بودم. نگران که اگر او را در آغوش بگیرم به مانند شیئی چسبانک به تنم بچسبد و هیچگاه دیگر کنده
نشود. و یا شاید از آغوشم لیز بخورد و به داخل لباسهایم نفوذ کند و برای همیشه در تن و جسمم خود
را گم کند. باز به سخن آمد:
- سه تا شمع برام مونده.. اگه من رو ببری اونا رو می دمش به تو.
این را گفت و در کیسه پارچه ای سفید کوچکی که میان دو پایش گذاشته بود و از چشم من دور مانده
بود مشغول جستجو شد و اندکی بعد سه شمع را بیرون آورد و به طرف من گرفت. نمی دانم چرا- ولی
گفتم:
- ساعتت.. ساعتت رو بهم بده تا ببرمت.
سگرمهایش در هم رفت. تکانی به خود داد و موهای بلندش در نسیمی که می وزید رقصی کرد. انگار که
منصرف شده باشد تکانی به خود داد
- گم شو.. اصلا نمی خوام.
سپس ترسیده ادامه داد:
- اگرم بخوای ازم بدزدیش یه سوت می زنم تا همه رفیقام بریزن اینجا..
- خوب اگه رفیقات با یه سوت تو- اینجا جمع می شن چرا دیگه از من کمک می خوای؟
بی آنکه جوابم را بدهد با کمک کف دستها و نشیمن گاهش شروع به حرکتی شبیه خزیدن کرد.
اما اندکی بعد از رفتن باز ماند. پشتش به من بودو صورتش را نمی دیدم. بازهم ارتعاش لرزانش شنیده شد.
کودکانه و دلگیر گفت:
- چی می شه اگه من رو تا نوجا ببری؟
این را گفت و به سمتم برگش:
- تو ام که می تونی راه بری زندگیت انقدر سخته؟
با چشمانی تنگ شده نگاهش کردم. خیسی چشمان درشتش به چشمهای من سرایت کرد. باید زودتر از اینها می فهمیدم که پرسشش جدی است و منتظر پاسخ است.
- زندگی همه جورش سخته.. اسمت چیه؟
- مملی
- چن سالته؟
- ده سال..
- گفتی دیرت شده؟
- اوهم.. می بریم؟
مردد نبودم. انگار چسب ناک بودن و سر بودن احتمالی او را به فراموشی سپرده بودم
.- آره می برمت.
سه شمعی را که در دستانش بود به سمت دراز کرد. بر اثر فشاری که هنگام حرکت کردن به شمعها
آمده بود یکی شان از وسط شکسته بود و به نخ اش آویزان بود
- من کسی رو ندارم که باسش شمع روشن کنم.. باشه باسه خودت.
گفتم و به قصد بر خواستن بغل اش کردم. سنگین تر از آن بود که نشان می داد. او را همانطور که در
بغلم بود به بالا انداخت تا بر او و وزنش مسلط شوم. وقتی اینکار را کردم مملی با همان ارتعاش
نازکش جیغی زد و اندکی بعد خنده ریزی سر داد و گفت:
- یواش تر.. چه خبرته.. یه جوری شدم!
تکه گوشت بزرگ و آویزانی از او زیر ساعدم گیر کرده بود. آن را آزاد کردم.
حالا دیگر بر وزن او مسلط شده بودم. پس بی ترس از افتادن او به راه افتادم. صورتش را انگار
که بستری گرم یافته باشد به سینه ام چسبانده بود توده ای از بوهای مختلف مشامم را پرک کرد. او بو
می داد. اما نمی فهمیدم که آیا این بو بوی بدی است یا نه. شاید معجونی از تمام بوها بود که اینچنین
برایم نا شناخته کور بود. راه افتادیم.
- اگه کسی رو نداری باسه چی می آی سر خاک
- چون قبرستون رو دوست دارم
- چی شو دوس داری؟
- نمی دونم.. نمی دونم تو می فهمی یانه...
- چرا فکر می کنی من نمی فهمم؟
- من همچین چیزی گفتم؟
- اوهم.. زن داری؟
- نه
- یعنی عروسی نکردی؟
- از زنا خوشم نمی آید
- خوشت نمی آمد تا حسابت نمی کنن..
مجددا خنده ریزی سر داد. سپس گفت:
- قیافت که بد نیست
کم کم سرو کله غروب داشت پیدا می شد. نسیمی که لحظاتی پیش شروع به وزیدن کرده بود اینکه به سوزی سرد تبدیل شده بود. خواستم پرسشهایم را شروع کنم که مملی پیش دستی کرد :
- بینم اگه یه کی هم سن و سال من بمیره.. مرده شور مرد می شورته اش یا زن؟
- زن و زن می شوره مردم مرد..
- اگه بهت نگفته بودم می فهمیدی ده سالمه؟
- نه نمی فهمیدم..
- اگه به تو یه زن مرده خوشگل بدن می شوریش؟
- چن سالته؟
- چهل و خورده ای.. چرا اینارو می پرسی
- همینجوری.. دارم می افتم.. یه خورده محکم تر تو بغلت بگیریم
- نترس حواسم هست
- حواست نیست.. حواست جایی دیگه اس
- مثلا کجا؟
- خودت رو به اون راه نزن..
- کدوم راه
- چرا از زنا خوشت نمی آد
- نمی یاد دیگه
موهای بلند و افشان مملی جلوی دیدم را گرفته بود. خودش را سفت چسبانده بود به من و صورتش را
روی سینه ام. احساس کردم که باد آزارش می دهد. پیراهن نازکی پوشیده بود که برای هوای پائیزی نا
مناسب و کم بود. شلواری از جنس مخمل و به رنگ قرمز بر پا داشت. بویی که از او مشامم می رسید
هر چند که نمی دانستم بوی خوبی است یا بدی اما کم کم داشت آزارم می داد. گه گاهی انگشتانش به
صورتم می خورد. موهای افشان او کاملا جلوی دیدم را گرفته بود
- ممل خان موهات رو از جلوی چشام می زنی کنار؟
- قل قلکت می آد؟
- نه .. جلو دیدم رو گرفته
- می دونم قل قلکت می آد
موهای افشان اش را از جلوی چشمانم کنار زد. ترسیدم. آنقدر ترسیدم که نزدیک بود او
را به زمین بیا ندازم. صورتش را تقریبا به صورتم چسبا نده بود و لبخند می زد. بوی دهانش را
احساس می کردم و این بار مطمئن بودم که این بو- بوی بد و مشمعز کننده ای است. نا خود آگاه سرم
را برگرداندم. دلیل این کارم را فهمید. لبخندش محو شده و چشمانش تنگ . صورتش را مجددا به روی
سینه ام گذاشت و با لحنی که اندوه از آن می بارید گفت:
- از من بدت می آد؟
- چرا باید بدم بیاد؟
- از بو دهنم
- همه دهن ها کم و بیش بو می دن
- ولی دهن تو نمی ده
- زنمم همین رو می گفت
- تو که گفتی زن نگرفتی
- من فقط گفتم از زنا خوشم نمی آید... زن داشتم چند سال پیش از هم جدا شدیم
- چرا؟
- تو چی؟.. با کی زندگی می کنی؟
- با برادرم مجید.. ی.. یه خواهردارم که مثل خودمه
- یعنی.. اونم..
- آره اونم مثل منه. تازه عاشقم هست
- عاشق؟!
- عیبی داره؟
- نه..نه
- نه یعنی آره.. هان؟.. هم اون عاشقه و هم من
- تو عاشق کی هستی
- یکی هستم بالاخره دیگه
- خوب کی؟
- دوست ندارم بگم.. از فضولام خوشم نمی آد
- این همه تو سوال کردی من بهت گفتم فضول؟
- خواهرم عاشق خیلی هاس.
- خوب این خوبه یا بده؟
- اینکه عاشق خیلی هاس؟.. نمی دونم شاید خوب شاید بد.. راسته که بهروز وثوقی خیلی پیر شده؟
- اون بازیگره؟.. خوب آره دیگه سنی ازش گذشته..
- خواهرم عاشق اونه شده.. تو فیلم دیدتش... آدم عاشق آدمهای پیرم می شه دیگه نه؟.. چه عیبی داره
- فیلمم می بینی؟
- بعضی وقتا که مجید ویدئو و تلوزیون اجاره می کنه.. بیست ساله شه
- کی؟
- خواهرم.. زهرا دوست داره شوهر کنه.. بغل خواب می خواد.
- این حرف خوبی نیست که تو یاد گرفتی
- یه بار زهرا این رو به مجید گفت مجیدم زد تو دهنش.. کیف داره نه؟
- تو دهن زدن؟
- شوهر داشتن
- خوب ..چی بگم والا
- کسی اون رو نمی گیرتش
- از کجا می دونی؟
- گفتم که اونم مثل منه
- بالاخره باسه اونم یکی پیدا می شه
- کی؟
- نمی دونم بالاخره یکی ام باسه اون پیدا می شه.. دنیا اینقدرام بزرگ نیس
- مثلا خود تو- اون رو می گیریش؟
- من؟.. من قضیه ام فرق داره..
- چه فرقی؟
- فرق داره دیگه.. اصلا بیا بحث رو عوض کنیم
- می گیرش یا نه؟
- خوب.. اونکه هنوز من رو ندیده.. شاید از من خوش نیاد.. تازه مگه نمی گی اون عاشق بهروز وثو..
- هر کی که مرد باشه اون عاشقش می شه
سرش را از روی سینه من برداشت و نگاهم کرد. نگاهش چنان جان دار و سنگین بود که از راه
رفتن باز ماندم. چشمان پرسش گرا ش را تنگ کرده بود. اما آن دو چشم سیاه حتی در این حالت نیز
چنان درشت و ملموس بودند که تمام وجود مرا به احاطه خود در آورده بودند. در میان زمین و آسمان
ایستاده بودم و راه گریزی نداشتم. لحظه ای ترس چنان همه وجودم را فرا گرفت که با خود اندیشیدم
مملی را رها کنم و بگریزم.
- می گیریش یانه؟
چشمهای سمجش رهایم نمی کرد. باید چیزی می گفتم. باید راست می گفتم. چطور می شد به این
چشمان درشت و جان دار دروغ گفت. با لکنتی که نمی دانم حاصل ترس بود یا خجا لت و حیا گفتم:
- ن..نه.. نمی.. گیرمش
- می دونستم.. چون مثل من معلوله آدم حسابش نمی کنی نه؟
- من این رو نگفتم. فقط گفتم وضعیت..
- چرا همین رو گفتی.. به درک که نمی گیریش. چرا وایسادی ؟.. راه بیفت.
خسته شده بودم. بیشتر این خستگی از نگاه سنگین مملی به وجودم رخنه کرده بود. مانند
گناه کاری که عذاب وجدان احاطه اش کرده به راه افتادم. منتظر بودم که چون قبل سرش را روی سینه
ام بچسباند. ولی چنین نکرد. همانطور که در آغوشم بود به رو برویش چشم دوخته بود. کم کم خستگی
داشت بر من غلبه می کرد. چشمانم به مانند دوربین فیلم برداری که بر روی دست در حال حرکت و
گرفتن فیلم باشد بالا و پائین می شد و همه چیز را در حالت تکان خوردن می دیدم. قبرها را- مرقدهای
قدیمی قبرستان را- درختهای خشک و بی خاصیت اطراف را وساختمانی را که در روبرویم قرار داشت
و دیوارهایش گچ کاری سفید شده بود. ساختمان را شناختم. ساختمان دستشویی قبرستان بود و می
دانستم که پشت آن غسال خانه قرار دارد. تقریبا ازتجربه ای که در حال سپری کردنش بودم ناراضی
بودم. نمی دانم چرا حرف به اینجاها کشیده شده بود. من به دنبال کنجکاوی هایم بودم. اما .. از اینکه راه رو به اتمام بود خوشحال بودم. سکوت او آزارم می داد. الکی ترین گناه کار دنیا بودم.
- ممل خان گفتی تا غسال خونه دیگه هان؟
- خودتم همچین آش دهن سوزی نیستی..
متعجب از بالای سر به مملی نگاه کردم.
- اوهم. اصلا نیستم
- خیال می کنه خودش چی هست.
- بین ممل خان من منظور بدی..
- خاک تو سر زهرا کنن که عاشق همه مرداس.. ولی از کجا معلوم..
مملی لحظه ای سکوت کرد و سپس با همان ارتعاش لرزان نامی را صدا کرد
- مجید.. مجید..
به روبروی خود نگاه کردم. جوانی بیست- بیست و یک ساله از دور نمایان شد. مملی برایش دست
تکان داد. به شکل عجیبی بی تابی می کرد. چنان در آغوش من جست و خیز می کرد که هر لحظه
امکان افتادنش بود. تقریبا داشت سعی می کرد که چنین نیز کند.
- مملی آروم باش.. می افتی آ..
مجید را صدا می زد. حالا مجید نیز ما را دیده بود. از حرکات و بی تابی مملی انگار که به وحشت افتاده
باشد قدمهایش را تند تر و بلند تر برداشت. مملی به طور ناگهانی به سمتم بر گشت و با دست ضربه ای
شبیه سیلی به صورتم زد و گفت:
- مگه خودت چه گوهی هستی؟
- چی می گی مملی؟.. من واقعا منظور بدی نداشتم.. راس می گی من اصلا گوهی نیستم
- معلومه که نیستی.. من رو اذیت می کنی؟
- من ؟ چه اذیتی.. ممل..
سیل ضربات او بر سر و صورتم اثابت می کرد. ترسیده بودم. حالا دیگر مجید در حال دویدن بود. و
بالاخره به ما رسید. مملی انگار که آغوش امن و محرمی را یافته باشد خود را در آغوش برادرش
انداخت. از روی چشمانش شناختم. اون نیز چون مملی چشمان درشت و خیسی داشت. اما نه تنها
نشانی از معلولیت در او دیده نمی شد بلکه در آن لباسهای مندرس اش بسیار خوش اندام نیز بود. مجید پرسشگر لحظه ای مملی و
لحظه ای مرا نگاه کرد. ممل شیون سر داده بود. مجید ترسیده و پرسشگر ممل را نگاه کرد:
- چیه زهرا؟.. چی شده؟.. تو بغل این یارو چی کار می کنی؟
- باسه چی دیر اومدی.. این کثافت پدر من رو در آورد
- کار داشتم.. باسه چی؟
- اولش که می خواست ساعتم رو بگیره.. ولی بعدش که فهمید دخترم دست مالی ایم کرد.. بزنش
مجید.. بزنش کثافت رو..
ممل یا بهتر است بگویم زهرا جمله اش را نیمه تمام رها کردو شروع به گریستن کرد. من هاج و واج
ایستاده بودم و هیچ نمی گفتم. یعنی می خواستم بگویم ولی نمی توانستم. این نا توانی ام مرا به یاد
خوابهای کودکی ام انداخت که همیشه وقتی خواب دزدی می دیدم هر چه سعی می کردم فریاد بزنم نمی
توانستم. در آن لحظه نیز چنین حالی داشتم. حتی وقتی مجید زهرا را در گوشه ای گذاشت و با مشت و
لگد به جانم افتاده بود نیز نتوانسته بودم این خفه گیه به وجود آمده را بشکنم و چیزی بگویم. در میان
ضربات مجید به روی زمین افتادم و اندکی از خاک قبرستان به داخل دهانم رفت . هنوز صدای زهرا را
که همچنالن گریه کنان سخن می گفت را می شنیدم:
- از همون اول فهمید که بیست سالمه.. می خواست بیارتم تو توالت آ.. بزنش آشغال گوه رو..
نمی دونم چرا ولی من خجالت می کشیدم! احساس می کردم که این ضربات و دشنام ها که نثارم می شد
حقم بود. زهرا از اینکه مرا متجاوزی جنسی معرفی کرده بود و در حال دیدن مجازاتم بود خوشحال
راضی بود. و من نیز در میان حیرت و ضربات مجید از رضایت زهرا راضی وخرسند بودم. 65