اون از صب،اول صبی که گیر دادی چرا چایی شیرینمو به جای ۲ بار ۷ بار هم زدم !اینم از الانت که گیر دادی،سفیدی چشام،شده مث سفیدی چشای ،دم دمای آخر دایی مصطفی.
خوب اینکه بار اولم نیست...باشه ،من استکانمو آب می کشمو می ذارم لب
حوض ،توام وردار این گلستان سعدی تو بگذار اونور تر ازاین سفره به قول
خودت شاش ارمنی خورون من.. حالا گیرم که من دو تا پیکم ،رو چهارتای هر
روز ی اضا فی خوردم خوردمو همچین گله ،گله سرم داغ شد ه و زدم زیر
آواز و دارم قمر می خونمو اونوقتش به جای آینه، خودمو تو نلبکی نیگا می
کنمو ، پیش خودم چسی میام که بله،من با بقیه فرق دارم،نگفتم که گاندیم.
اصلا بیا مث بقیه سفره های دو نفری،سر لقمه آخر کلی با هم تارف کنیمو
بعدشم این تیکه آخر کبابو ریحونو تو بخور .خوبه؟هان راضی شدی؟بابا ول
کن دیگه اصلا غلط کردم. گفتی داری چی کار می کنی ،گفتم هیچی دارم
سیر نگات می کنم.خوب،تقصیر خودته که صاف تو چشام نیگا می کنیو فکر
آدمو می خونی اصلا گوه خوردم که که آرزو کردم مث قبر اصغر،۱۸ بار
سنگ قبرمو بشکوننو تف کنن روش، که چرا این جهود نبریدرو تو قبرستون
مسلمونا چالش کردن... باشه چشم دیگه دودستی زندگی رو می
چسبم،خوبه؟پاک کن اون اشکاتو ویه دونه از اون اوشنوبی فیلتراتو بده
بکشمو این پیک آخریرم بخورمو کپه مرگمو بذارم. باشه چشم فردا که شب
جمعه است میام ابن باوه ،بی اینکه دهنم بو بده می شینم ور دلتو ،توام از
دایی مصطفی و ننه کوچیکه وآقا جون برام بگو .از اون روز که ارباب دهتون
بسته بودش به فلکو آقا جون،آخ نگفته بود. قبول ؟پس به سلامتی دردو دلای فردامون.
- خوشگل تر از سفره عقد خود مادره
- نیگا تو لباس عروسی مثل زن فرنگیا شده.
- چه خنده به گونه هاش می آد
- می دونستم که اونشب چشم می خوره
- این همه دیدنی و چهل سال آزگار قهرو روزه ندیدن این آلبوم؟ راسی که از خودم دلخورم
- تو نباید می افتادی تو حرفای مفت مردم
- من خاله فقط هفت سالم بود که سر سفره یتیمی نشستم.. اینکه تو یه جایی زندگی کنی که ممنوع ترین چیز اوردن اسم مادرت باشه تو رو تو همه چی می ندازه
- از ترس خسرو و دور و بری یام هیچ وقت نتونستم یه دل سیر باسه خواهرم گریه کنم.. همه کار کردم که یادت نیفته یتیمی .
- دست شما خاله کم پر نداد سایه یتیمی رو از رو سرم.. ه.. بابا رو نیگا.. چه کت شلوار سفید دومادی بهش می آد
- رسول راسی راسی عاشق مادرت بود.. دست هاش رو که روشونهای لخت مادرت گذشته نیگا.. اون چرک مردگی های انگشت ها و زیر ناخوناش یاد گار کار کردن تو معدنه.. اون قبل از اینکه زن بگیره از بچه گی کار کرده بود و مرد شده بود.
- نیگا چه خوشبخت می خنده.
- بابات مظلوم بود. مهری ام بود. ولی اونکه خاطر خوا بود بابات بود.
- شما همیشه صدآ فرین به بابا دادی . از طرفی ام همیشه گفتی مادرم اینقدار که می گن گناه کار نبود. بالاخره کدوم طرفی هستی خاله؟
- همون ور که قضاوت توش نباشه... ور ور آی خاله زنکی توش نباشه
- خاله نیگا.. این نیم رخ صورت عمو رادنه ها.. انگار داشته از اتاق عقد می رفته بیرون که نیم رخش تو لنز دوربین جا مونده..
- کسی که خدا رو قبول نداره از گوه کافرم نجس تره..
- همیشه بی ملاحظه من هر چی که خواستی به عمو رادن گفتی .
- تو قد هفت سالگیت رادن رو شناختی و من قد..
- اینکه روشونهاش می شسم اون همون جور که می دوید و باسم آواز می خوند.. اینکه باهاش خوش بودم و بچگی می کردم که فهمیدنش سن و سال بر نمی داره ...
" یه دمه صبح.. خورشید خانم بیرون می آد.
صبح می شه.. آفتاب می آد
بابا از سر خرمن آ می آد..
بابا رفته بجنگه
دنبال نور بگرده..."
- یادته خاله روزی که بابا عمو رادن رو از خونه بیرون کرد چقدر گریه کردم؟
- سه مرتبه این کارو کرد.. تو این عکس نیگا! چه از سر رضایت می خنده.
- آدم بابت این همه خوشبخت بودنش می افته تو حسودی
- ولی مادرت رو نیگا.. انگار که نیست
- آره.. بودنش شبیه نبودنه.. انگار نه انگار که بابا پشتش وایساده و دستاش رو شونه هاشه
- انگار که تو غربت چین و ماچین نیشسته.. این لبخند تو عکسشم مثل گفتن سیبه
- سیبی که تو حرف سی باقی مونده و عکاس سختگیر رو راضی. جدی مادر کجاست که اینجا نیست
- تو به مادرت رفتی.. اونم مثل تو آدم تو داری بود. هیچوقت نمی شد فهمید که تو سر و چشماش چی می گذره
- به جاش تو این یکی عکس چشم های بابا بیشتر شبیه علامت سواله تا چشم.. ببین چه جوری از بالای سر به مادر چشم دوخته..
- حال و روز چشاش از سر نبودن مهریه
- خاله تو پیگیر مادر نبودی؟
- گفتم که تو دار بود. هر کی می رفت سمتش جفتک می نداخت. من یه جیک جیکایی شنیده بودم.. ولی
- مادرم عاشقش نبود؟
- عاشق بابات؟.. خسرو که اومد خواستگاریم آقا خدا بیامرزم گفت اول دختر بزرگه باید عروس بشه.. من از قبل خسرو رو می شناختم. تو یه محل بودیم. دیده بودمش.
- بابا..
- بابات از کاشان اومد خواستگاری مهری.. آقام گفت رسول. رسولم شد. مهری ام نه گفت آره نه گفت نه. آقام تو خونه به دختراش سخت می گرفت... همین حیاطم داد به دختراش.. یه بخور نمیرم اجاره می گرفت ازمون.
- بابا دیگه بر نگشت کاشان؟
- خیلی به دل مهری بود... تو این عکس که روسری سرش کرده بیست و چهار سالشه.
- محرم تر از بابام کی بود؟!
- همین سالا بود که شروع کرد به سیگار کشیدن.
- دود سیگار تو این عکس دو دوی چشای مادرو بیشتر لو داده. عمو رادن تو این عکسا نیست!
- خسرو می گفت یه مرد اذب نباید تو این حیاط زندگی کنه..
پس قبل بابام خسرو خان نذاشت که عمو رادن..
- نه رادن رو شیش ماه بعد از عروسی پدر ما درت گرفتن.. بعدها - یه دفعه اشم که خودت یادت هست.. بابات بیرونش کرد .
- مادر چه شکسته و پیر شده اینجا.. بابا ام.. با بابام خوب تا نکرد.
- تو از رو حرفای مردم رو نویسی کردی.
- خودمم عقل دارم. هر جای این دنیا که بری خیانت یه اندازه بد و محکومه
- ما نشستیم که تو این آلبوم بچرخیم. الان چهل سال از اون روزا می گذره. تو این همه سال یکی گفت حیونکی مهری یکی دیگه گفت بمیرم باسه رسول . یکی گفت توف به صورت مهری یکی دیگه گفت ساقه که از اول کج نمی شه ببین چی شده که کج شده. به تو چه مربوطه.
- به من چه مربوط؟!.. چهل سال تو فامیل همه به یه چشم دیگه نگام کردن. بهم گفتن..
تو طلبت کمه بچه جون. حالا ام من به درست غلطش کاری ندارم. بعد از این همه سال اومدی سر وقته این آلبوم که چیزایی رو ببینی که خیلی وقته ندیدی.. ببینی قیافه بابا مامانت یادت هست.. تو چشاشون نگاه کنی و بگی دلتنگشونی.. وقتی داشتی می اومدیم اینجا گفتم کله گیهات رو پشت در این زیر زمین چال کن.
- من قضاوت کردم و روزیه چهل ساله گرفتم باسه ندیدن این آلبوم و مادرم.. شما چرا تو این چهل سال خاک این آلبوم رو نتکوندی و به خواهربزرگت سلام نکردی خاله جون؟
- منم کم خاطر خسرو رو نمی خواسم.. شوهرم بود. اون ممنوع کرده بود. حرف مهری و اسم مهری و عکس مهری رو.. مادرتم دوست داشتم . خواهر بزرگم بود. شبیه ترن کس به مادر خدابیامرزم بود. فکر می کنی کم دستم رفت بالا تا بزنم تو دهن خاله زنکای فامیل که ور ور مفتشون تو هر مجلس و دور هم نشینی بد گویی کردن از مادرت بود؟ .. مهری هر چی که بود و هر چی که کرد هیچوقت بد کسی رو نخواست.. میون خسرو مهری مونده بودم معطل.. "اینجا بزنم یار گله داره.. اونجا بزنم یار گله داره"
- عمو رادن از همه غریب تر بود
- تو رادن رو می گی غریب! بعد از مادرت طلب داری ؟! این عکسو می بینی.. همین که بابات سرش و انداخته پایین و مهری رو نگاه می کنه. این عکس و من ازشون گرفتم. یادمه که اونروز باسه اولین بار رسول رادن رو از خونه انداخت بیرون.
- مادر چه ترسیده و شکاک دستاش رو گذاشته رو شیکمش و دور و ورشو می پاد
- تا وقتی که شیکمش اونقدر بالا نیمد که معلوم بشه به هیچ کس نگفت که تو رو حامله اس.
- انگار سر گردنه و میون کرور کرور دزد وایساده. چه چشاش بی اعتماده
- بجاش بابات رو نیگا! اصلا چشاش معلوم نیست. همچین سرش رو انداخته پایین و پشت سر مهری وایساده که انگار چشماش رو تو زمین کاشتن
- دونهای عرق انگار که بخوان چشای تو زمین کاشته اش رو آب بدن از رو پیشونیش شره کردن پایین
- انگار همین دیروز بود... همون موقعها بود که خسرو حرف زدن و رفتن به اتاق مهری رو باسم ممنوع کرد. تنهایی رفت حموم زایمون . جز اشرف هیچکی باهاش نرفت.
- اشرف؟
- زن برادر خونده بابات.. فکر کنم رسول راهیش کرد.. تو دوسالت بود که اشرف و شوهر ش رفتن کویت... یه خواهر داشت به اسم فرنگیس که خاطر عمو رادنت رو می خواست.
- این عکسو خاله ! .. چه پیرهن صورتی به مادر می آد
- بعد عروسیش این اولین عکسی که توش موهاش رو فرق باز کرده و ریخته رو شونهاش
- می بینی .. اینبار هست. دهن کوچیکش از خنده تمام صورتش رو گرفته. منم هستم.. عمو رادنو!
- می بینی وقتی می خندی چقدر شبیه مادرت می شی.. گمونم همون موقع هاس که بابات یوهویی فرستاد دنبال عمو رادنت که برگرده خونه
- من اون روز از مادرم یاد گرفتم که چطور می شه تو خاموشی کنج پستو از شادی جیغ کشید.
- تو اینجا هفت سالت بود.
- این چیه پشت مادر
- رو عکسه!. یه تیکه کاغذه چپسبوندن رو عکس. از رنگ و روش معلوم که سن و سالی ازش گذشته .. آروم بکنش... عکس خراب نشه
- باباس!.. اونقدری که اون پیر شده من بزرگ نشده بودم
- انگار این بار این اونه که بودنش خود نبودنه..
- چشاش چه بی رنگه..
- انگ یقین بیشتر به این دو تا چش بی رمغ می یاد تا علامت سوال .
- بابات می خواست که تکلیف همه چیز رو روشن کنه.. تو مستی به خسرو گفته بود. اون روز باسه آخرین بار همه تون دور هم جمع بودید. همون روز که غروبش ریختن تو خونه و عمو رادنت رو گرفتن .
- سه روز بعدشم تیر بارونش کردن .هنوز صدای خسرو خان تو گوشم زنگ می زنه که می گفت: " حیف پنج تا گوله دولت که تو تن اون رادن دزد ناموس حروم شد.. خون اونم مثل مهری باید به دسته رسول ریخته می شد
- کسی چه می دونه.. جنازه مهری که هیچ وقت پیدا نشد؟
- ولی همه می گفتن..
- منم مطمئن نیستم.. ولی یادت باشه که هیچ وقت ام معلوم نشد میوه و لباس و سیگا رهایی که آخر هفته ها تو تیمارستان دست رسول می رسید یا سنگ قبر همیشه خیس و پر از گل عمو رادانت کار کی بود.
- یادمه که خسر خان می گفت: خانوم جان شما هم یا این بچه حروم زاده رو ردش کن بره یا سفره غذاش رو از سفره بچه های خودمون جدا کن.
- کلامت نیش داره... بی انصافی نکن پسر جون.. خسرو تا زنده بود هیچی برا تو کم نذاشت.. مثل یه پدر بود باست
ه.. من سه تا پدرم داشتم.. ولی گفتن پدر باسم نو و دست نخورده مونده.. خاله چی به سر این خونه می آد؟
- مهمه ؟
- نمی دونم.. نه نیست..
- چه وقته؟
- صبح شده
- شد چهل روز ..
- اوهم.. چهل روز
- چه ابن باوه رفتنی شد..
- رفتیم باسه اموات فاتحه بخونیم خودمون شدیم اموات..
- تو هیچ وقت راننده محتاطی نبودی پسر جان..
- شما حواسمو پرت کردی
- پوشو بریم. داره دیر می شه.. امروز سرمون شلوغه
- قول قول فاتحه اس که برامون می جوشه .. بعدشم همه می رن تا تو گرفتاریهاشون گم و گور بشن
- خوب درستشم همینه دیگه .. خاک سرده
این عکسا رم بیارم با خودم؟
- بیار.. ولی قایمش کن که خسرو نبینه شر شه.
-
رقص روبان سياه
یقه ی پالتو اش را تا روی گوشهایش بالا داده بود بی توجه به اطرافش راه می رفت . زمان زیادی بود که
مرد پالتو پوش می رفت. انگار می رفت که نرسد. فقط می خواست راه برود و فکر کند و مرور کند. این
مرور فرمان همیشگی دلتنگیهایش بود. و امشب چون آن غروب کودکیش ساعتی بیش تا عید و تحویل سال جدید باقی نمانده بود:
کم کم سرو کله ی غروب داشت پیدا می شد. آخرین غروب سال کهنه. مادر جون ظاهرا زیر کرسی نشسته
بود و مشغول کشیدن رویه ی متکاها یمان بود- اما دل و جانش در سمت و سوی دادو بیداها ي صاحب خانه-
مان غلامعلی كه مادرم را تهديد مي كرد اگر کرایه های عقب افتاده مان را پرداخت نکنیم فردا صبح
خرت و پرت هایمان را به کوچه خواهد ریخت پرسه می زد. من مشغول ور رفتن به رادیو گرام شکسته ای
بودم كه حاصل آخرين گود گرديم بود- که مادرم مملی به بغل وارد اتاق مان شد. چشمهایش قرمز شده بود.
قرمزی که حاصل گریه نکردن بود. مادر با اشک غریبه نبود اما به خود قول داده بود در حضور
دیگران خست کند در اشک ریختن. در حضور غلامعلی و توهین هایش. در حضور همسایگان تماشاگرمان
که در این دوساله به این سرگرمی خو گرفته بودند و با پشتکار همیشه منتظر قسمتهای بعدی این نمایش
بودند. نمایشی که بعد از مرگ پدرم که هرروز غلامعلی بپا می کرد و تن و دل مادرم را می لرزاند.. مادر
مملی را بر روی زیلو کنار کرسی بر روی زمین خواباند و برای گریز از نگاه پرسشگر و نگران مادر جون
به سمت سماور رفت و خود را مشغول نشان داد. داخل قوری آب جوش مجددی بر روی تفاله ها ریخت.
تفاله هایی که به دلیل گذر چندین باره آب جوش از روی شان دیگر کیفیت خود را از دست داده بودند و کمترین شباهتی به چایی داشتند.
مادر در سه استکان که هنوز نم شسته شدن را می شود بر رویشان دید شبه چایی را ریخت. چایی را که رنگ و روی بهتری داشت جلوی مادرجون گذاشت و چای کم رنگ تر را جلوی خودش و من.
من که متوجه رنگ و روی بهتر چای مادر جون شده بودم با حرص نگاهش کردم. اصولا نمی دانستم که او
در خانه ما چه می خواهد. از همان موقعی که دست چپ و راست خود را شناخته بودم – مادرجون را پیرو
بیمار ديده و شناخته بودم . تصور می کردم که او به همین شکل پیرو بیمار به دنیا آمده است و تنها کاری که می کند زیر لب دعا خواندن است. احساس می کردم که او سر بار دختر و نوه هایش است...
مادر جون که هنوز مشغول متکاها و روکششان بود زیر لب گفت:
(می ترسم این شب عیدی رو کوفت بچه هام کنم. نمی دونم قلبمه یا قلنج کردم...) مادرجون به مادرنگاه کردو
ادامه داد: (می گم اقی اگه پول اومد دست یه انگشتر قلنج باسم می خری؟..) با حرص مادرجون را نگاه کردم و گفتم:
فردا عیده و من هنوز لباس ندارم.. بعد تو انگشتر می خوای؟..) مادرجون انگار که حرف مرا نشنیده باشد )
رو به مادرم کردو گفت: (این غلامعلی بعداظهری که داشت باهات چاق سلامتی میکرد.. یوهویی چش شد؟..
دعاییه مرتیکه.. بیچاره زنش جمیله حق داشت از دسش سر به بیابون بذاره.) صدای ونگ زدن مملی بلند شد.
مادرم نگاهی به مملی کرد و بلند شد و به سمت سماور رفت . برای مملی در استکان آب جوش ریخت تا
قنداق درست کند. خواست از قندان قند بردارد که دید خالی ست . استکان به دست به پیش مملی باز گشت و حبه قندی را که کنار نعلبکی چای خودش بود در آب جوش داخل استکان انداخت.
مادر جون که مادر را زیر نظر داشت قند خودش را برداشت وبه قصد پر ملات تر کردن قنداق مملی به مادر داد. مادر مکثی کرد و بدون اینکه مادرجون را نگاه کند قند را از او گرفت و داخل آب جوش انداخت.
من از ترس اینکه مبادا توقع داشته باشند که من نیز قندم را بدهم با عجله قند را به دهانم انداختم و جویدم
اش. مادرجون نگاه تندی به من کرد. با لب و لوچه ادایش را در آوردم. مادر در حال هم زدن قنداق بود که
صدای قدمهای شلخته وار غلامعلی که به سمت توالت می رفت به گوش رسید. در هنگام عبور از کنار اتاق
مان بدون نگرانی ازشنیدن ما هر چه که خواست نثارمان کرد و به دستشویی رفت. مادر بزرگ که ترسیده بود زیر لب شروع به دعا خواندن کرد وگردنش را کش داد تا حیاط را نگاه کند.
سپس به منظور تقسیم عادلانه- دعایی را که خوانده بود- به سمت ما فوت کرد. غلامعلی در حال خالی
کردن لذت بخش و پر سرو صدای عفونتهای معده اش بود. مادر بعد از مطمئن شدن از داغ نبودن قنداق آن
را به دهان مملی برد. غلامعلی که از توالات خارج شد و هنگامی که به نزدیکی اتاق مان رسید گفت: (اسباب اساسیتونو جم کنیدا..) هنگامی که به سمت اتاق اش میرفت اضافه کرد:( ناز می کنه!..)
مادرم که انگار چیز چندش آوری دیده یا شنیده باشد صورتش را به شکلی ناگهانی و عصبی به سمتی که
مادر جون نشسته بود بر گرداند. مادرم و نگاه مظلومش که همیشه در صدد فرار از چشمهای مادر و
فرزندانش بود- نا خواسته گیر افتاده بود. دوزن به یکدیگر خیره شده بودند. یک جور خیرگی که فهمی
مشترک و در عین حال متفاوت داشت. مادرجون نگران دخترش- و دختر خجالت زده ی مادر و چشمهایش. غلامعلی انگار که چیزی یادش افتاده باشد به طور ناگهانی ایستاد. و مسیر رفته را برگشت.
مادرم كه بالاخره موفق شده بود گره ی نگاهش را از چشمان مادرجون باز كند- با شنيدن صداي پاي
غلامعلي و بازگشت دوباره اش بدنش جوري منقبض كرد كه انگار در كوچه ي باريك ايستاده است و نمي
خواهد تنش با رهگذر ديگري سايشي برقرار كند. استکان قنداق که بر روی لبان مملی بود بیشتر محتویات اش بر روی لباس و تن او ریخته شده بود تا دهانش.
غلام علی حياط را به سمت چاه آب انبار پيچيد و از جلوي چشمان نگران مادر جون كه او را زير نظر
داشت دور شد.. لحظاتی بعد صدای یکی از همسایه هامان به گوش رسید که داد می زد چه کسی برق اتاقش
را قطع کرده. غلامعلی با گفتن اشتباه شد برق اتاق او را وصل و صدای همسایه را خواباند. لحظاتی بعد برق اتاق مان قطع شد. صدای پاي غلامعلي كه به سمت اتاقش مي رفت به گوش رسيد.
مملی که از تاریکی ناگهانی اتاق ترسیده بود گریه ا ی بلندی سر داد. به جزء صدای شیون مملی صدای
دیگری در اتاق مان به گوش نمی رسید. مادر ساکت و بی حرکت کنار مملی نشسته بود. بی حرکتی که
ناشی از نداشتن دید مناسب برای تحرک نبود. انگارکه یخ زده باشد و جز افکارش که باز سفری دور و داراز را آغاز کرده بود- تمامی اندامش بی حرکت مانده بود.
اگر خوب گوش می کردم صدای افکار بهم ریخته ی مادرم را می شنیدم که شلخته وار در
گذشته و کوچه پس کوچه های کودکی اش که در کوره پس خانه ها و کتک خوردن های مادرش از پدرش
سپری شده بود. بی شمار شبهایی که گرسنه مانده بود و به آرزوی سیر شدن در فردا- بی عروسک اش که هیچگاه نفهمید چه کسی او را دزدیده به خواب رفته
بود. و بالاخره در این سفربه پدرم رسید.
به رسول که برای اولین بار تجربه ای تازه و
دلنشین را برای او به ارمغان آورده بود. خوشبخت بودن کلمه ای که برای مادرم بسیار ناشناخته و دور بود.
او با پدرم به خوشبختی نزدیک و آشنا شد. آنقدر آشنا که دیگر فقر در ذهن و روح مادرم راهی نداشت .
یعنی داشت اما رنگ و بوی شوهرش بر هر رنگی غلبه کرده بود. مادرم غرق در پدرم بود. بیش از دوست
داشتن- دوستش داشت. بویش را دم میگرفت و با خست به بازدم رضایت می داد. دستهای مردانه و پینه
بسته ی پدرم بیش از سایه ای مردانه و دستي نوازشگر بر سر او بود. بوی دل انگیز عرق زیر بغل
شوهرش- او را تا گلستان می برد. گلستانی که مادرم در آن زنده می شد و یاد گیسوان سیاه اش می افتاد و
اینکه راستی چقدر گل سر گیلاسی به آن خرمن سیاه می آید. جسم و روح و تمام زنانگی هایش با پدرم
شکفت و بعد از آنکه جسد بی جان شوهرش را از زیر آوار معدن بیرون کشیدند ریخت و ریخت و ریخت. تا
به آرزوی مرگ رسید. مرگی که تمنای وصال اش را داشت تا شاید دوباره با رسول اش باشد. اما در بر نمی گرفت اش. انگار که هنوز وقتش نبود
انگار که کار نیمه تمام شوهر را باید به سرانجام می رساند. کار ناتمامی به نام من و مملی . برای مادرم
اصول شرافت چندان پیچیده نبود. شرافت در ذهن مادرم پیچ و خمهای چندانی نداشت. پاکدامنی- تنها راه
شریف بودن بود در ذهنش. با خود می اندیشید که ذهن و شکم دو کودک اش چقدر با منطق نداشتن
وگرسنگی و سرما - شناس ونزدیک است؟. نگران آرزوی مادرجون بود که می خواست زیر سقفی به نام خانه بمیرد هر چند کوچک و حقیر - تا در کوچه و خیابانی..
گرمای موجود در اتاقمان لحظه به لحظه کم و کمتر می شود. گویی که کرسی اتاق مان خود داشت دلیلی می
شد بر سرد تر شدن فضای اتاق. سرم را به زیر لحاف کرسی بردم. ذغال های داخل منقل کرسی قرمزی
پراکنده داشتند که لحظه به لحظه سیاهی خاک ذغل ها بیش از بیش بر سرخی گداخته ذغالهایی که تاریخ مصرفشان گذشته بود غلبه می کرد و خبر از به انتها رسیدن آخرین ذخیره ذغال مان را می داد.
بوي پوست سوخته سيب زميني هنوز در زير كورسي به مشام مي
رسيد. دوست داشتم که این کورسو های آخرین گرمای کرسی اتاق را که هنوز دل انگیز بودو لذتش موی را بر تن
راست می کرد بردارم و در گوشه ای پنهان کنم برای سرمای نیمه شب . نیمه شب که جولانگاه سرفه های مادر جون بود و ناله هایش.
نیمه شب که مرتعی سیاه بود برای چرخ زدنهای افکار درهم مادرم و بی صدا گریستن هایش . نیمه شب
برای من که در تاریکی می توانستم به سرگرمی ام برسم. فقر به من آموخته بود که سرگرمی هایی از جنس
خودش بیابم. آزادانه انگشت در بینی کردن و تحریک کردن پره های دماغم تا مرز خون آمدن و مست شدن از لذت درد. تنها هنگامی که مادرم برای روشن کردن چراغ گرد سوز از جای خود بر خاست دانستم که سفر دور و درازش به پایانی موقت رسیده است.
مادر با حرکتی کورمال – کورمال به طرف تاقچه رفت . برای یافتن گردسوز و برداشتن تلق اش چندان به
زحمت نیفتاد. اما زمانی را باید وقف یافتن کبریت بر روی طاقچه می کرد. مادر با هر دودستش که هر کدام
سمتی مخالف یکدیگر را می گشند به جستجوی کبریت پرداخت. در این جستجو دستش به قاب عکس
روی تاقچه خورد. مادر از سقوط قاب به پایین تا قچه جلوگیری کرد و در همان حال به
جستجوی کبریت مشغول شد. لحظاتی بعد انگار که کبریت را کسی در دستش قرار بدهد- آن را گرفت.! سریع چوب کبریتی را در آورد و آتش زد.
در میان شعله اندک کبریت لبخند پدر در قاب عکس نیمه واژگون نمایان شد. مادر قاب را به دیوار طاقچه تکیه داد و محو تماشایش شد.
به قاب عکس شوهرش رسول نگاهی هزاران باره و هزاران ساله کرد. نگاهی که بو و رنگ کهنگی به خود نمی
گرفت و از تکراری شدن فاصله بسیاری داشت.. مادرجون که تصور می کرد دختر و دامادش در حال عشق
بازی- پر تب و تابی هستند- انگار نگران بود که چشمهایش حکم میهمان نا خوانده ای را داشته
باشند- زیر چشمی به این منظره كه به واقع شبيه تابلو بود نگاه می کرد. شعله ی کبریت
که داشت کم و کم تر می شد بالاخره خاموش شد. با روشن شدن کبریت دوم خیلی زود لبخند پدر مجددا
نمایان شد. حتي در تاريكي نيز خط مستقيم نگاه مادر و عكس پدر مسير خود را گم نكرده بود.. در هر نگاه
مادر حرفی تازه و دردی وجود داشت که مسئولانه می خواست با شوهرش درمیان گذارد و تقسیمی منصفانه داشته باشد.
روبان سیاه چسبیده به حاشیه ی قاب عکس در حالی که چسبش وا رفته بود در حال جداشدن از قاب بود.
این تنها سیاهی بود که مادرم میانه خوبی با آن نداشت . و تحمل اش را به انتها می رساند. انگار که فقط
همین سیاهی در زندگی ما و اتاقمان وجود داشته باشد - بارها و بارها آن را کنده بود. اما این روبان سیاه را
محرک و ياد آور تنها بودن و مسئو لیت زندگی بعد از شوهر می دانست. انگار که با دیدن این تکه سیاهی –
توان آن را پیدا می کرد که در میان مردمی که جواب سلام گفتن و مهربانانه نگاه كردن را نیز به فراموشی
سپرده بودند- بتواند راه برود و تلاش کند برای ادامه حیات خانواده اش. خانواده اي كه ديگر بعد از مرگ شوهر نام تازه اي در افكار مادرم پيدا كرده بود. نامي كه امانت و يادگار رسول بود.
مادر و نگاهش- مادرجون و خيره گي باحيايش – شيون مملي و افكار من كه امسال نيز بايد بي لباس بمانم
و بي ساعت پلاستيكي - همه و همه با خاموش شدن شعله کبریت دوم به تاریکی فرو رفتند . تنها نشان نور
همان لبخند منبسط شده پدرم در چهارچوب قاب عکس بود. بالاخره کبریت سوم نصیب فیتیله ی گرد سوز
شد و من به زودی دریافتم که تمام شرایط برای بازی ای که من نام آن را گردسوز بازی گذاشته بودم مهیا
شده است. نور زرد گرد سوز به دیوار می تابید و من با حرکاتی که به دستم می دادم – سعی می کردم که تصاویری را بسازم.
شکل پرواز پرنده ای را.. آدمی در حال دویدن.. لب و خنده ای را.. پوزه ی سگی که انگار بو می کشیدو
غذایی را جستجو می کرد. ومن نا خودآگاه می خندیدم از نشانی غلطی که به او برای یافتن غذایی در خانه ما
داده بودند. مادر به زیر کرسی بازگشته بود که صدای مش موسی ماهی فروش که از دوره گردی فصلی- امرار معاش می کرد شنیده شد. دوره گردی که زمستان ها لبو و باقالی می فروخت.
تابستان ها آب زرشک و مسقطی و آلو.. و بهار و شب های عید ماهی قرمز تنگ
وپلویی .. و انگشترهای حلبی و. ساعت پلاستیکی که بیشتر اندک عیدی را که بچه های محل دریافت می کردند به صيد خود در
مي آورد. بچه هایی که توانسته بودند ساعت پلاستکی بخرند آن را به دست می کردند و ساعت و دقیقه و
ثانیه ها را حفظ و دعوا های کودکانه بر سر زمان دقیق با هم می کردند. چهار چرخه ی مش موسی برای بچه های محل حکم نعمات برگزیده بهشت را داشت.
تصور می کردیم رضا پسر مش موسی بسیار خوشبخت است که می تواند هر روز از این نعمات بهر
